خاطره روز تولدم :
پیش نوشت :
سه ماه پیش به علت گرفتن مجوز جراحی از سوی خانواده رسما و با ضرب و شتم طرد شدم و به ناچار از شهر و دیار خویش هجرت نموده و جهت تحصیل پول آواره دیاری غریب شدم و چون کارت معافیت از خدمت نداشتم بعد از کار کردن در چند شرکت که فقط بیگاری کشیدند و از پول خبری نبود برای گرفتن مزد روزانه مجبور به کارگری شدم چرا که تمام سرمایه هایم به جهت زندگی در خارج از خانه و بی خانمانی و در به دری و خرج و مخارج سنگین دور از خانه بودن به ته کشیده بود .
حال این شما و این خاطره یک روز از روزهای کارگری غزل بانو
سه ماه بعد از طرد شدن از خانه و خانواده
امروز زاد روز من است ، 27 سال ناقابل گذشت و اینک در آستانه 28 سالگی
صبح زود مثل هر روز سرد دیگری از خواب بیدار می شوم . قاب بخار گرفته آینه از سرمای اطاق را با دستهایم پاک میکنم . بخار گرم دهانم با سرمای اطاق می آمیزد. به تصویر مبهم خویش در آینه نگاه میکنم ، دستی به گونه هایم کشیده و اشکهایی را که میغلتند پاک میکنم . به خود میگویم : گریه نکن بانو زود باش دیرت می شود لباس کارگری به تن کن که باید زنانه بایستی و برای گذران روزهای سخت طرد شدگی نان گرم به اطاق سردت بیاوری
از خانه بیرون میزنم ، هوا آنچنان سرد است که صدای شکستن یخ زیر پایم را میشنوم .
باید میرفتم . چاره ای نبود .
قدم هایم را تند تر و تندتر ... تا رسیدم . آری رسیدم اینجا همانجایی است که امروز برایم جشن تولد میگیرند .
سطل آب را می آورم و آب یخ زده را درون سطل پر میکنم . باید دست به درون آب یخ زده ببرم و سطل را از آب پر کنم .
دستمال را به درون آب میزنم . دست که به آب میبرم تمام استخوانهایم سرمای آب را حس میکند . دمای بدنم می افتد .
زود مشغول به کار میشوم تا سرما از یادم برود .
به ناگهان صدای معمار به گوشم میرسد که های پسر ...
برمیگردم تا نگاهش کنم به چشمانم نگاه میکند ، صدایش رام میشود . مهربانتر . ملایم تر . گویا به جنس ظریف من پی برده . نگاه معمار از شمشیر ابروان سیاه و چشمان کشیده ام افول می کند همچو خورشیدی که در فراسوی دریا غروب خواهد نمود . دیدگان او به روی دستهای ظریف و بدن سفیدم کلید خورده . آه آری او هم فکر تمتع به سر می پروراند .
آنچنان عرق به تنم نشسته که گویا ظهر عرق ریز تابستان است . و غزل بانو ...
مشغول به کار میشوم . تند و تند . فارغ از دردهایم . وقتی کار میکنم چیزی جز بار درد کیسه های سیمان و جابجایی سنگهای سنگین به روی بدن ظریف و نهیفم سنگینی نمی کند . استخوانهایم از زور درد بند بند میشوند . آه خدایا باز هم رماتیسم مفاصلی من و درد های طاقت فرسا ... به خود می گویم : تو می توانی بانو مهم نیست که چه میشود این درد ها هزار بار بهتر از درد فکر کردن به خانواده ای است که تو را بی گناه طرد کردند .
بار دیگر معمار صدا می زند آهای پسر !!! نگاهش که میکنم خود مبهوت من می ماند در ذهن خویش هزار سوال مبهم دارد . راستی این دختر است یا پسر ؟ جسم متفاوت و صدای لطیف و جنس ظریفش گواه از زنانگی میدهد اما مگر میشود یک زن کارگری کند ؟
ادامه میدهم درد آنچنان به استخوانهایم فشار آورده که بی اختیار اشک میریزم . خدا را شکر که همه فکر میکنند این اشک ها حساسیت به گرد و خاک است و قرمزی چشمهایم اصابت گرد و خاک و غبار آلودگی به صفحه دیدگانم است .
خدا را شکر که اشک هایم با عرق پیشانیم در هم آمیخته و کسی شک نمی کند که اشک میریزم ...
خدا را شکر خدا را شکر خدا را شکر ...
عصری که فارغ از کار می شوم و دستمزد کارگری به دستم میدهند خسته و مملو از درد جسمانی و روح زخم خورده از نگاه تلخ و تند کارگران به سوی اطاق سردم میروم . اطاقی که بارها خدا را برای آن شکر گفته ام .
ممنون از او که این اطاق مهربان ! را سرپناه من قرار داد تا از چشم و دست گرگ های درنده روزگار در امان باشم . خسته ام . علاج خستگیم یک لیوان چای پر رنگ و داغ است . آتش روشن میکنم و چای دم میگذارم . کنار آتش . پتویی که به دورم پیچیده ام . لپ تابم روی پایم است و شروع به نوشتن می کنم :
امروز زاد روز من است ، زاد روز بانویی که به تمام معصومیت خویش می بالد . بانویی که رنج کارگری به تن می خرد تا ننگ بی سیرتی به پیشانی نزند . بانویی که شب ها گرسنگی میکشد اما دست کمک نزد گدا فطرتان گرگ صفت دراز نمی کند . بانویی که برای ثبت اسم غزل همچنان پایزنی می کند !!!
روحم آکنده از غزل شده ، چای داغ ، آتشی که بور شده و بادی که سرمای هوا را به درون آتش گرم شعله میکشد .
نگاه به آسمان می دوزم . ستاره ها به نگاهم چشمک میزنند گویی آنها صبر مرا تحسین می کنند . ماه پر افتخار به حضور من رنگ باخته و آنک که خود را در پهنای آسمان میبینم . چشمهایم را میبندم و خاطرات را مرور میکنم . کودکی پر از شور و ذوق و بی خبری تا به روزگار نوجوانی و ... همه و همه در صفحات ذهن من ورق می خورند .
اکنون من اینجا هستم وطنی که بعد از دل کندن از آن مرا دوباره فراخواند تا مادرانه رنج زیستن را به من بیآ موزد و آنچنان تادیبم کند که ابر زنی شوم یگانه در درخشندگی و تلالو به مثابه خورشید فروزان سماوی .
با این ریلکسیش رنج تمام درد هایم به شیرینی خوشی مبدل می شود . به خودم افتخار میکنم . بی آنکه رنجی در خاطرم آزرده ام سازد جرعه ای از چای خود را سر میکشم .لبخند رضایت به لبم نشسته و اینک منم که سرشار از روح غزلسرایی زمزمه سر میدهم
ایمان من این است که روزهای سخت در گذرند و پایزنی مرا تمام کائنات زبان به تحسین میگشایند
یخبندان سهیلیه کرج
دوست دار همه دوستان خوبم غزل بانو