خواهم رفت ....
با زنبیل خاطرات شما ...

از سال 86 که از اینجا نوشتن را شروع کردم تا سال 88 که به این آدرس نقل مکان کردم تا امروز که .....

مدت زمانی بود که با نام *  غزل بانو  * درد هایم را می نوشتم تا اندکی آرام شوم ... نبودن ها را می گریستم  و بودن ها را می سرودم ....

در طول این سالها دوستانی رفتند و آمدند و بعضی هم ماندگار شدند و هر بار به عشق آنها نوشتم .....

اما به قول عزیزی گاهی اوقات رفتن بهانه ای است برای همیشه بودن ....
امروز عزم بستن کوله بارم را نموده ام ....

کوله باری پر از خاطرات بوی مداد .... عطر نان و طعم پرتقال .... گل بهار نارنج .........
دختر باران ....
لحظه های عاشقی و دلدادگی .....
نوشتن به عشق آنکه بیاید و بخواند و فریفته قلمت گردد ....

نوشتن به عشق دخترانگی های صورتی و  زنانگی های گمشده ....

نوشتن با دست هایی که تا هنوز بوی پرتقال و سادگی مداد می دهند ....

خاتونم می گفت روزهایی میآید که دیگر مال خودت نیستی .... خدا رحمتش کند ،
 می گفت روزگاری میآید که دیگر برای نگاه کردن خودت به آیینه هم باید وقت رزور کنی ...
.
راست می گفت بانوی بی بدیل زندگیم ..... این روزها که آیینه هم با چشمان من سر سنگینی می کند بهتر است که دیگر آرام آرام کوله بار رفتنم را جمع کنم ....

می گویند آیینه ها وقتی روبروی هم می ایستند زیبا نمی شوند .... چون تمام نهان و عیب هایت را به تو خواهند آموخت ....

آیینه ها که رو در روی هم بایستند  نور افشانیشان چشم ها را آزرده می سازد .....
یادتان باشد برای شما نوشتم .....

یادتان باشد عطر نانم را و طعم پرتقالم را و سادگی مدادم را برای دل شما با شما تقسیم کردم ....
دلخوشکنک هایم را داخل زنبیلم می گذارم تا مثل هر روز دیگر از خیابان بگذرم تا زندگی معنای دوباره بگیرد ....

این همه سال گذشت و ما چه بی صدا از کنار این گذشتن ها عبور کردیم ....
همیشه زود دیر می شود .....

اما برای نوشتن صورتی های دلت هیچ وقت دیر نیست ....
دیر یا زود باید می رفتم .....

اما باور کن تا گل ها نخواهند بهار نمی شود .... باور کن تا گل ها دست به دست هم ندهند بهار دیدینی نیست ......

گل بهار نارنج من تنهای تنها در سرمای زمستان خشکید و پژمرد  ، بس که در انتظار دستهای گلستان منتظر ماند ....

کاش می خواستید تا دوباره بهار بیاید .....
شاید بهاری دیگر دوباره دیدمتان .....
این زمستان خشک و بی روح آزرده ام می سازد ....

رفتنم را باور نکن ... کاش می توانستم بروم ..... مثل تمام تک گل هایی که نا امید از اتحاد گلستان و  آمدن بهار  رو به سفر گذاشتند و رفتند ....

به راستی تا کنون اندیشیده ای بار این همه ظلم زمستان را چگونه زیر برف سهمگین دوام آورده ای ؟

یادش بخیر باغبان ، چه شیرین سخن بود و شیرین می گفت :


من این حروف نوشتم چنانکه غیرندانست
توهم زروی کرامت چنان بخوان که تودانی ...



.....

در انتظار  بهارتان می مانم .....