نامه ای به بهشت .....
به مادرم ....
به مریم خاتون ملک آرا .....
و به تمام فرزندانش ...
ماه پیش وقتی نامه زیر را برای فرزندانت در انجمن گذاشتم نمی دانستم که سر آغاز یک درد بزرگ خواهد شد ....
مادر خوبم ... خاتونم این نامه ای بود که برای تو نوشتم و فرزندانت با من همنوایی کردند .....:
نامه ای به بهشت برای مریم خاتون .... برای بهترین مادر دنیا .....
ده ماه گذشت ....
ده ماه گذشت که فروردین عمر زیبایت به دی ماه زمستان رسید ....
و تو چه ساده پر کشیدی و تنهایم گذاشتی .....
خاتونم
خاتون قلبم ....
امروز نیستی و اضطراب نبودنت مرا وادار به زمزمه ابیات نا سروده از تمام ترس های درونم می کند .....
خاتونم ....
نیستی ، نیستی و می ترسم صبح را اهل کوفه ، شام کنند .....
ده ماه گذشت که در کش و قوس تمام دل خستگی هایم ، طنین آرامش بخش صدایت را گم کرده ام .....
آه که چقدر دلم برای صلابت سلام مادرانه ات لک زده است ......
یادم نمی رود که از روزهای پر اضطراب سال 80 با تو همراه شدم ..... ده سال یا بیشتر از آن سالها می گذرد ......
خاتونم در این سالها تو چه پیر شدی و من ندیدم ......
گویی طراوت جوانی مادری که گم کرده بودم نمی خواست هرگز روحم را به یاد خداحافظی بیاندازد .....
این روزها که نیستی دلواپسم ......
دلواپس نبودن تو .....
دلواپس تمام فرزندانت که برایم به یادگار مانده است ......
این روز ها بار سنگینی روی دوشم آمده .....
چه کنم با این بار امانت خاتونم ؟
چه کنم اگر نتوانم فرزندانت را ، امانت هایت را در این کوره راه سهمگین گرگ صفت به سر منزل هدایت برسانم ؟
چه کنم خاتونم ....
می گویند جایگاه تو را برگزینم ......
می گویند ، یکی مثل تو باشم ؟ !!! وا عجبا .... مگر می شود سلطان روح و جانم ؟......
مگر می توانم شبیه تو از تمام تعلقاتم دست بشورم و یک پارچه ایثار شوم ؟
تو دردانه خلقت خداوند بودی ....
مادری که نزاده اما هزار هزار فرزند از اخذ حکم تاریخیت متولد شد .....
مادری که برای نجات جان فرزندان تا جوخه تیر بار رفت و خدای به سلامت بازگرداندش .....
خاتونم تو بگو چه کنم ؟
چه کنم که روح اتحادمان نمیرد ؟
چه کنم که فرزندانت را از هم جدایشان نکنند ؟
چه کنم که یادگار تو ( انجمن حمایت از بیماران مبتلا به اختلال هویت جنسیتی ) به دست نابودی نرود ؟
می خواهند یتیمانت را برانند .....
می خواهند فرزندانت را با چوب یتیمی بزنند تا آواره کوی و برزن شوند ....
می دانم روح بزرگت رنج می برد .....
می دانم وجود عزیزت در تعب مانده .....
چه کنم که پریشانیم ، خواب شبها و آرامش روزها از من ربوده ....
آه خاتونم ..... مادرم ..... هنوز نبودنت را باور نمی کنم ..... بی حساب نبود که روز رفتنت بهت آلوده در کنار مزارت نشستم و در فکر فرو رفتم ......
اینک این منم ..... زنی مانده در آستانه راهی دراز ...... راهی که از لبه پرتگاه ها می گذرد ...... مسیری دشوار که تو آبادش کردی و اما می ترسم که دوباره خاکیش کنند ......
خاتونم ...... دلم برای خندیدن هایت تنگ شده ......... دلم برای دیدن چهره ای که مملو از آرامش بود تنگ شده ......
غزلت را به چه تسکین میدهی ؟
یادت هست نام بانو را تو برایم برگزیدی ؟
من که یادم نمی رود ........ هر وقت می گفتم غزل ، می گفتی غزل بانو .....
هنوز خیلی ها مرا به نامی که تو برایم انتخاب کردی میشناسند ....
غزل بانو .....
خاتون بی بدیل قلبم ....... بانوی رویاهای کودکی .......... دلم برای آغوش پر مهری که روزگاری سر به شانه محبتش گذاشتم تنگ شده .......
کاش بودی .....
کاش بودی و باز مادری می کردی ........
برای هزاران ترنسکشوالی که تا هنوز نیازمند آغوش پر مهر تو هستند .......
عزیز دلم ...... برایمان دوباره لالایی بخوان .....
لالایی بخوان که گوش فرزندانت تنها به زمزمه مادری تو جان میسپارد و بس .....
مادرم .... خاتونم ..... دوباره برایمان قصه دردهایت را نجوا کن .....
برایمان نقل اتحاد بگو ......
بگذار تا با طنین صدای تو متحد شویم ......
چقدر دلم می خواهد دوباره سر به روی شانه ای بگذارم که پناه تمام بی مهری ها بود ........
عزیز خاتونم ..... نامه ای برای تو با عطر بوسه های فرزندانت در فراسوی دنیای خاکی ....... آنجا که زمزمه عرشیان تسلای خاطر مهربانت شده ....
بهشت فرش پای توست عزیز جانم .....
آرام بیاسای که ما با تمام وجود یادگار و امانتت را پاس خواهیم داشت .....
آسوده باش و دعایمان کن .....
نامه ای به سوی بهشت برای بهترین مادر دنیا
غزل بانو
----------------
حالا یک ماه از نوشتن این نامه می گذرد .....
آنچنان مرا زدند و راندند که یارای حرف زدنم نیست ......
دلم شکسته و زبانم از وصف تمام آنچه که گذشت قاصر و نا توان .....
کسانی را علم کردند و پیش انداختند که به اندازه سر سوزنی دلسوز فرزندانت نیستند و تو این را خوب می دانی عزیز دلم ....
خاتونم .... مادرم ... به احترام تو سکوت می کنم و باز هم سکوت می کنم
یازده ماه از رفتنت گذشت و به تو قول داده بودم که فرزندانت را تنها نگذارم ..... یازده ماه انجمن و سایت و یادگارت را کنیزی کردم و سنگ صبور فرزندانت شدم ..... اما خیلی ها نخواستند .....
حساب آن خیلی ها و دانه درشت ها با تو .....
هر چه باشد آنها نیز اهل خانه اند ....
مادرم دیشب بار سفر بر گرفتم و برای همیشه از خانه ات رفتم .... رفتم تا شاهد فرو پاشی و اضمحلالش نباشم .....
رفتم تا نبینم که با فرزندانت چه می کنند ....
رفتم تا دیگر کمتر بگویند جاه طلبی .....
حالا اینجا تنها جایگاهیست که برایم باقی مانده ..... تنها جایی که بتوانم آزاد حرف هایم را بگویم و خودم را از تمام تهمت ها و انگ ها آزاد کنم .....
ای قبیله ... تراجنسی ها .... و ای تمام مردم یازده ماه خانه را از لوث اهریمن صفتان محافظت نمودم و سالم تحویلتان دادم .....با دوست ساختم و زخم زبانش را مدارا نمودم و دشمن را راندم و رسوایش نمودم ....... باقی با شماست که چه کنید و چگونه ادامه دهید .....
امیدورام هر آن کس که مهترتان شد خادمتان نیز بماند . فراموش نکند که آنجا خانه دلسوختگانیست که از جامعه رانده و بدانجا پناه آورده اند .....
این چند کلام نوشتم تا بدانید چرا رفتم و نگویید که حرمتتان نکردم و چیز نگفتم ....
هر زمان دلتنگم شدید مرا در اینجا ، در خانه دلخشکنک هایم بیابید ..... خانه خواهرتان به روی درد دل هایتان باز است و گوشش شنوای درد های صورتیتان .....
فدای محبت تک تک شما
غزل بانو