غزل بانو آغاز راه دوباره بودن است ...
سلام دوباره ...
از آخرین باری که اینجا براتون متنی گذاشتم شاید حدود سه سال گذشته باشه ...
دونستن اینکه چرا رفتم و چرا دوباره برگشتم حق تک تک شما عزیزانمه ... اینکه در شرایط سه سال پیش من چه ها گذشت و چه اتفاقاتی برای زندگیم افتاد به کسی پوشیده نیست و من هم قصد این و ندارم که عذر بدتر از گناه بیارم ... اما عزیزانم اگه بخوام رک بگم رفتنم به دست خودم و اختیار خودم نبود که مجبور به رفتنم کردن ...
دیدن اینکه در این سه سال دردونه های مریم خاتون پراکنده شدن و دیگه سنگ صبوری نداشتن تا دردهاشون رو گریه کنن و دستی باشه که خواهرانه و مادرانه و یا حتی برادرانه و پدرانه پاک کننده اشک هاشون باشه و تسلای دل غمگینشون ...
دیدن ایمیلهای فراوونی که بعد از رفتنم به دستم رسید و ازم خواستند تا دوباره باشم ... خواستند تا دوباره سنگ صبور بشم ... خواستند تا دوباره غزل بانو بشم ...
ساده نبود ...
من هم با تک تک درداتون اشک ریختم ...
اونایی که گفتن فراموششون کردم ... اونایی که گفتن رفتم دنبال زندگیم ... کاشکی میدیدن توی تنهاییام با خدام چقدر براشون از خالق صبر طلب صبر و آرامش کردم ...
من هیچ وقت نرفتم ... همینجا بودم .... نگاهتون کردم و با دردهاتون اشک ریختم ...
دوباره اومدم تا سنگ صبور قلبای مهربونتون باشم ... خواهرتون .. مادرتون ... رفیقتون ... بی منت و بی چشمداشتی ... هر وقت دلتون گرفت راه ارتباط با من و بلدین ...
هنوز براتون غزل بانو هستم ...
دوستتون دارم و همیشه به یادتونم عزیزانم ...
غزل بانو
25 / 07 / 95